معنی فارسی ریدینگ درس ۸ اینتر ۲ – بخش دوم

متن زیر مربوط به ترجمه بخش دوم متن ریدینگ یونیت ۸ اینتر ۲ است. برای مشاهده ترجمه بخش اول متن ریدینگ این یونیت Inter 2 اینجا کلیک کنید.

We used to have a television set in every room of our house.

ما قبلاً در هر اتاق خانه‌یمان یک تلویزیون داشتیم.

  • used tojuzd tuسابقاً، قبلاً، برای بیان چیزی که در گذشته انجام می‌شده ولی الان دیگر مثل قبل نیست به کار می‌رود

Our eight-year-old son used to spend hours each day in front of the “boob tube”.

پسر هشت‌ساله‌یمان قبلاً هر روز ساعت‌ها را در مقابل تلویزیون می‌گذراند.

  • spendspendspɛndگذراندن، سپری کردن، صرف کردن
  • the boob tubeðə bub tubتلویزیون

He was beginning to get strange ideas about reality from the violence in many programs.

او کم کم داشت به خاطر خشونتِ (موجود) در بسیاری از برنامه‌ها، تصورات عجیب و غریب درباره‌ی واقعیت کسب می‌کرد.

  • was beginning towʌz bɪˈgɪnɪŋ tuداشت شروع می‌کرد به...، کم کم داشت...
  • strangestrangestreɪnʤعجیب، عجیب و غریب
  • ideaideaaɪˈdiəتصور، صورت ذهنی، تصویر ذهنی
  • realityrealityˌriˈæləˌtiواقعیت
  • fromfromfrʌmبه خاطر، به علت، در اثر، از
  • violenceviolenceˈvaɪələnsخشونت

He was having nightmares; he was losing interest in school, in creative play, in other children, and in his family!

او کابوس می‌دید؛ داشت علاقه‌اش را به مدرسه، به بازی خلاقانه، به بچه‌های دیگر، و به خانواده‌اش از دست می‌داد.

  • nightmarenightmareˈnaɪtˌmɛrکابوس
  • interestinterestˈɪntrəstعلاقه
  • creativecreativekriˈeɪtɪvخلاق، خلاقانه، آفرینش‌گر

We (the adults) were starting to get confused, too.

ما (بزرگسالان) هم داشتیم کم کم گیج می‌شدیم.

  • adultadultəˈdʌltبزرگسال، بالغ
  • confusedconfusedkənˈfjuzdگیج

Sometimes we weren't sure what we saw on TV and what we experienced in real life.

گاهی اوقات مطمئن نبودیم که چه چیزی را در تلویزیون دیدیم و چه چیزی را در زندگی واقعی تجربه کردیم.

We stopped inviting our friends and relatives to our home or visiting them;

ما از دعوت کردن دوستان و خویشاوندمان به خانه‌یمان یا سر زدن به آن‌ها دست برداشتیم؛

  • stop doing sthstɑp ˈduɪŋ sthانجام کاری را متوقف کردن، دست از انجام کاری برداشتن
  • relativerelativeˈrɛlətɪvخویشاوند

because we weren't communicating with each other either, our marriage was suffering.

چون ما با یکدیگر هم گفتگو نمی‌کردیم، رابطه‌ی زناشویی ما داشت لطمه می‌خورد.

  • communicatecommunicatekəmˈjunəˌkeɪtارتباط برقرار کردن، گفتگو کردن، ارتباط داشتن، دمخور بودن
  • marriagemarriageˈmɛrɪʤازدواج؛ رابطه‌ی زناشویی
  • suffersufferˈsʌfərلطمه خوردن، آسیب دیدن، صدمه دیدن

So was our health; we were getting lazy and becoming old and tired very quickly.

سلامتی‌مان همینطور؛ ما داشتیم تنبل می‌شدیم و خیلی سریع پیر و خسته می‌شدیم.

  • sososoʊهمچنین، همینطور
  • healthhealthhɛlθسلامت، سلامتی
  • lazylazyˈleɪziتنبل

So one day we decided to “pull the plug” on our dangerous family addiction.

بنابراین یک روز ما تصمیم گرفتیم اعتیاد خطرناک خانوادگیمان را تمام کنیم.

  • sososoʊبنابراین، از این رو
  • pullpullpʊlکشیدن
  • plugplugplʌgدرپوش
  • pull the plug on sb/sthpʊl ðə plʌg ɑn sb/sthجلوی چیزی را گرفتن، چیزی را تمام کردن، دخل چیزی را آوردن، پدر کسی یا چیزی را درآوردن
  • dangerousdangerousˈdeɪnʤərəsخطرناک
  • addictionaddictionəˈdɪkʃənاعتیاد

We quit TV “cold turkey” from that time on; there was no television in our lives!

ما از آن زمان به بعد تلویزیون را «به یکباره» ترک کردیم؛ در زندگی ما هیچ تلویزیونی نبود.

  • quitquitkwɪtترک کردن
  • cold turkeycold turkeykoʊld ˈtɜrkiبه یکباره
  • from…onfrʌm…ɑnاز...به بعد

It was a very difficult time for all of us.

برای همه‌ی ما زمان بسیار سختی بود.

Like most recovering addicts, we had all the signs of withdrawal - feeling of boredom, of loneliness, and of emptiness.

مثل خیلی از معتادانی که دارند بهبود می‌یابند، ما همه‌ی نشانه‌های دوران ترک را داشتیم - احساس بی‌حوصلگی، تنهایی، و پوچی.

  • recoverrecoverrɪˈkʌvərبهبود یافتن، خوب شدن، سلامت خود را بازیافتن، به وضع عادی برگشتن
  • addictaddictˈædɪktمعتاد
  • signsignsaɪnنشانه، علامت
  • withdrawalwithdrawalwɪðˈdrɔəlترک (مواد مخدر)، دوران ترک
  • boredomboredomˈbɔrdəmملالت، کسالت، بی‌حوصلگی، دلتنگی، خستگی
  • lonelinessˈloʊnlinəsتنهایی
  • emptinessˈɛmptinəsپوچی

Our son was always running to the refrigerator to satisfy his need for pleasure.

پسر ما همیشه داشت به یخچال روی می‌آورد تا نیازش به تفریح را برآورده کند.

  • run to sb/sthrʌn tu sb/sthروی آوردن به، کمک خواستن از
  • refrigeratorrefrigeratorrəˈfrɪʤəˌreɪtərیخچال
  • satisfysatisfyˈsætəˌsfaɪقانع کردن، راضی کردن، ارضا کردن، برآوردن کردن
  • pleasurepleasureˈplɛʒərخوشی، شادی، شعف، سرور؛ لذت، تفریح، خوش گذراندن

My wife and I went back to smoking and to some other bad habits.

من و همسرم به سیگار کشیدن و بعضی عادت‌های بد دیگر برگشتیم.

  • smokingˈsmoʊkɪŋسیگار کشیدن، استعمال دخانیات
  • habithabitˈhæbətعادت

But we finally recovered - and found the perfect solution to our discomfort and emptiness!

ولی ما نهایتاً بهبود یافتیم - و راه حل واقعی برای ناراحتی و پوچیمان را پیدا کردیم.

  • recoverrecoverrɪˈkʌvərبهبود یافتن
  • perfectperfectˈpɜrˌfɪktبی‌نقص، ایده‌آل، فوق‌العاده، محشر، تمام‌عیار، محض، واقعی، حسابی
  • solutionsolutionsəˈluʃənراه حل
  • discomfortdiscomfortdɪˈskʌmfərtناراحتی، رنج، درد، مشقت

Now we each have our own computer at home, and we spend all our free time in front of another screen.

حالا ما هر کدام کامپیوتر خودمان را در خانه داریم، و تمام وقت آزادمان را در مقابل یک صفحه نمایش دیگر می‌گذارنیم.

  • screenscreenskrinصفحه، صفحه نمایش، نمایشگر

We are addicted to the Internet!

ما به اینترنت معتادیم!

برای دانلود خلاصه (سامری) و سوال از متن این درس اینجا کلیک کنید

اگر ما را لایق حمایت می‌دانید، اینجا کلیک کنید

متن بالا مربوط به ترجمه بخش دوم متن Reading درس ۸ کتاب Intermediate 2 بود. برای مشاهده ترجمه‌ی بخش سوم ریدینگ این درس، اینجا کلیک کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *