معنی فارسی Reading یونیت ۶ ترم High 3 – بخش دوم

متن زیر شامل ترجمه بخش دوم متن ریدینگ درس ششم High 3 است. برای مشاهده ترجمه بخش اول متن Reading این درس اینجا کلیک کنید.

An extrovert is basically a person whose energies are activated by being with others.

یک برون‌گرا اساساً فردی است که انرژیش از طریق با دیگران بودن فعال می‌شود.

  • basicallybasicallyˈbeɪsɪkliاساساً، علی‌الاصول، از بنیاد
  • activateactivateˈæktəˌveɪtفعال کردن، به کار انداختن

An introvert is basically a person whose energies are activated by being alone.

یک درون‌گرا فردی است که اساساً انرژیش با تنها بودن فعال می‌شود.

Mary is a good example of an extrovert.

مری مثال خوبی برای یک برون‌گرا است.

She’s the kind of person whom others consider shy, but there’s no correlation between shyness and either introversion or extroversion.

او از آن جور افرادی است که دیگران خجالتی به حساب می‌آورند، ولی رابطه‌ای بین خجالت و برون‌گرا یا درون‌گرا (بودن) وجود ندارد.

  • considerconsiderkənˈsɪdərدر نظر گرفتن، به حساب آوردن، به شمار آوردن، منظور داشتن
  • shyshyʃaɪخجالتی، کم‌رو، محجوب، خجول، کم‌حرف
  • correlationcorrelationˌkɔrəˈleɪʃənارتباط، همبستگی، ربط
  • shynessˈʃaɪnəsخجالت، کم‌رویی، حجب

At a party, once Mary meets some people she feels comfortable with, she starts to open up and get energized.

در یک جشن، وقتی مری چند نفر که با آن‌ها احساس راحتی می‌کند را می‌بیند، او شروع به خودمانی شدن می‌کند و نیرو می‌گیرد.

  • onceoncewʌnsوقتی
  • comfortablecomfortableˈkʌmfərtəbəlراحت، آسوده
  • feel comfortablefil ˈkʌmfərtəbəlاحساس راحتی کردن، راحت بودن،‌ آسوده بودن
  • open upˈoʊpən ʌpخودمانی شدن، روی کسی باز شدن، راحت حرف خود را زدن
  • energizeenergizeˈɛnərˌʤaɪzانرژی دادن، نیرو بخشیدن، شور و شوق ایجاد کردن در

Her friend Bill is the opposite.

دوستش بیل برعکس (او) است.

  • oppositeoppositeˈɑpəzətمعکوس، وارونه، برعکس

Bill isn’t shy at all, but after he’s been at a party for a while, he’s weary and ready to go home.

بیل اصلاً خجالتی نیست، ولی بعد از اینکه مدتی در یک مهمانی است، خسته می‌شود و برای رفتن به خانه آماده است.

  • at allat allæt ɔlبه هیچ وجه، هرگز، اصلاً
  • wearywearyˈwɪriخسته، کسل، بیزار

He finds the conversation interesting enough but is just as likely to be imagining a time when he was hiking alone in the mountains.

او گفتگو را به اندازه‌ی کافی جالب می‌داند ولی به همان اندازه ممکن است که در حال تصور کردن زمانی که داشت تنهایی در کوهستان پیاده‌روی می‌کرد باشد.

  • conversationconversationˌkɑnvərˈseɪʃənگفتگو، گفت و شنید، محاره، صحبت، مکالمه
  • imagineimagineɪˈmæʤənتصور کردن
  • hikehikehaɪkپیاده‌روی کردن

The second dimension of personality is sensor or intuitive.

بُعد دوم شخصیت، شهودی یا حسی (بودن) است.

  • sensorsensorˈsɛnsərافراد شهودی، افرادی که اطلاعات خود را بیشتر از طریق حواس پنجگانه دریافت می‌کنند
  • intuitiveintuitiveɪnˈtuətɪvافراد حسی، افرادی که بیشتر به حس ششم متکی‌اند و زیاد رؤیاپردازی می‌کنند

This category has to do with the kind of information we notice and remember easily.

این دسته با نوع اطلاعاتی که ما به سادگی متوجه‌شان می‌شویم و به یادشان می‌آوریم ارتباط دارد.

  • noticenoticeˈnoʊtəsمتوجه شدن، ملتفت شدن، به چیزی توجه کردن

Sensors are practical people who notice what is going on around them.

افراد شهودی افراد واقع‌بینی هستند که به چیزی که در اطراف آن‌ها اتفاق می‌افتد را توجه می‌کنند.

  • practicalpracticalˈpræktəkəlواقع‌بین، معقول، اهل عمل
  • go ongoʊ ɑnاتفاق افتادن

They rely on past experiences to make determinations.

آنها برای تصمیم گرفتن به تجربه‌های گذشته تکیه می‌کنند.

  • rely onrely onrɪˈlaɪ ɑnمتکی بودن به، روی چیزی حساب کردن، اعتماد کردن
  • pastpastpæstگذشته
  • determinationdeterminationdɪˌtɜrməˈneɪʃənتصمیم، عزم، قصد

Intuitives are more interested in relationships between things or people.

افراد حسی بیشتر به روابط بین چیزها و مردم علاقه دارند.

  • relationshiprelationshipriˈleɪʃənˌʃɪpرابطه، ارتباط

They tend to be imaginative and to focus on what could be.

آنها مستعد خیال‌پردازی کردن و تمرکز کردن روی چیزی که میتوانست باشد هستند.

  • tendtendtɛndتمایل داشتن، گرایش داشتن، مستعد بودن
  • imaginativeimaginativeɪˈmæʤənətɪvخیال‌پرداز، دارای قدرت تخیل قوی
  • focusfocusˈfoʊkəsتمرکز کردن،‌ متمرکز کردن، متمرکز شدن

Jack and Barbara, who have been married for years, are good examples of these types.

جک و باربارا، که سال‌هاست ازدواج کرده‌اند، مثال‌های خوبی برای این انواع هستند.

At a party, Jack, whose parents own a sofa company, notices immediately that their hosts have bought a new sofa and asks the hosts where they bought it.

در یک مهمانی، جک، که والدینش یک شرکت کناپه‌سازی دارند، فوراً متوجه می‌شود که میزبانانشان کاناپه‌‌ی جدیدی خریده‌اند و از میزبان‌ها می‌پرسد که آن را از کجا خریده‌اند.

  • ownownoʊnداشتن، دارا بودن
  • sofasofaˈsoʊfəکاناپه

Barbara is much less interested in the sofa and more interested in the strained way their hosts are talking with each other.

باربارا علاقه‌ی خیلی کمتری به کاناپه دارد و او بیشتر به روش غیرطبیعی که میزبان‌هایشان با هم حرف می‌زنند علاقه‌مند است.

  • strainedstrainedstreɪndخسته، ناراحت، زورکی، تصنعی، غیرطبیعی

Did they have a fight?

آیا آن‌ها با هم دعوایی داشتند؟

  • fightfightfaɪtنزاع، جنگ، دعوا

Jack is the sensor and Barbara the intuitive here.

اینجا جک فرد شهودی و باربارا فرد حسی است.

The third personality dimension is thinker or feeler.

بُعد سوم شخصیت منطقی یا احساسی است.

  • thinkerthinkerˈθɪŋkərفرد منطقی، کسی که تصمیمات و قضاوت‌هایش بیشتر بر مبنای منطق است
  • feelerfeelerˈfilərفرد احساسی، کسی که تصمیماتش را بیشتر بر مبنای احساساتش می‌گیرد

This category has to do with the way in which we come to conclusions.

این دسته به روشی که ما نتیجه‌گیری می‌کنیم مرتبط است.

  • conclusionconclusionkənˈkluʒənنتیجه، نتیجه‌گیری
  • come to conclusionkʌm tu kənˈkluʒənنتیجه‌گیری کردن، نتیجه گرفتن، به یک نتیجه رسیدن

Thinkers are those who tend to make decisions objectively and impersonally on the basis of what makes sense and what is logical.

افراد منطقی کسانی هستند که گرایش دارند به طور عینی و بی‌طرفانه بر اساس چیزی که معقول است و چیزی که منطقی است تصمیم بگیرند.

  • decisiondecisiondɪˈsɪʒənتصمیم
  • make decisionmeɪk dɪˈsɪʒənتصمیم گرفتن
  • objectivelyɑbˈʤɛktɪvliبی‌طرفانه، منصفانه، به طور عینی، خارج از ذهن
  • impersonallyɪmˈpɜrsənəliبه طور غیرشخصی، بی‌طرفانه، بدون غرض
  • basisbasisˈbeɪsəsاساس، پایه، مبنا
  • make sensemeɪk sɛnsمعقول بودن، منطقی بودن، عاقلانه بودن، معنی داشتن
  • logicallogicalˈlɑʤɪkəlمنطقی

Feelers make decisions based on their own personal values and how they feel about choices.

افراد احساسی بر اساس ارزش‌های شخصی خودشان و اینکه چه احساسی در مورد انتخاب‌ها دارند تصمیم‌گیری می‌کنند.

  • valuevalueˈvæljuارزش
  • choicechoiceʧɔɪsانتخاب، گزینه
اگر ما را لایق حمایت می‌دانید، اینجا کلیک کنید

متن بالا شامل ترجمه بخش دوم متن ریدینگ درس ششم High 3 کانون زبان بود. برای دسترسی به ترجمه‌ی بخش سوم متن ریدینگ این درس اینجا کلیک کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *