ترجمه فارسی متن ریدینگ درس ۹ ترم High 2 – بخش دوم

متن زیر مربوط به ترجمه فارسی بخش دوم متن READING درس ۹ ترم High 2 است. برای مشاهده ترجمه‌ی بخش اول متن، اینجا کلیک کنید.

He sat down at the dining room table and glanced at the newspaper while he drank his coffee and ate a doughnut.

او پشت میز اتاق ناهارخوری نشست و هنگامی که قهوه‌اش را نوشید و یک دونات خورد، نگاهی به روزنامه انداخت.

  • dining roomdining roomˈdaɪnɪŋ rumاتاق غذاخوری، ناهارخوری
  • doughnutdoughnutˈdoʊˌnʌtدونات، یک نوع شیرینی گرد که معمولاً به شکل حلقه است

Ottomar, who love to be held, jumped up into his lap, but Steve pushed him off, annoyed.

عمار، که دوست دارد نگه داشته شود، در آغوشش پرید اما استیو با ناراحتی او را پس زد.

  • jumpjumpʤʌmpپریدن
  • laplaplæpروی پا (وقتی نشسته‌ایم)، آغوش، بغل، دامن
  • pushpushpʊʃهل دادن
  • annoyedəˈnɔɪdعصبانی، کفری، ناراحت، آزرده، مکدّر، رنجیده

“Not now, Ottomar - I don’t feel like holding you right now. Later!”

«الان نه عمار - الان دلم نمی‌خواهد تو را نگه دارم. بعداً!»

  • feel likefeel likefil laɪkدوست داشتن، مایل بودن، خواستن، دل کسی خواستن که

Steve’s plan was to spend just a couple of hours finishing the report, but it took him all day.

برنامه استیو این بود که فقط یکی دو ساعت برای تمام کردن گزارش صرف کند، اما آن تمام روز برایش طول کشید.

  • planplanplænبرنامه، نقشه
  • a couple of sthə ˈkʌpəl ʌv sthیکی دو تا...، چند تا

When he got home at 6:30 in the evening, he was drained and irritable.

وقتی او ساعت ۶:۳۰ عصر به خانه رسید، بسیار خسته و کج‌خلق بود.

  • draineddraineddreɪndبسیار خسته، از پا درآمده
  • irritableirritableˈɪrətəbəlزودرنج، عصبی، کج‌خلق

The message light on his answering machine was blinking, but Steve thought he’d wait until later to listen to the messages.

چراغ پیام روی پیغام‌گیر تلفن داشت چشمک می‌زد، اما استیو فکر کرد صبر خواهد کرد تا بعداً به پیام‌ها گوش کند.

  • messagemessageˈmɛsəʤپیام
  • lightlightlaɪtچراغ
  • answering machineˈænsərɪŋ məˈʃinپیغام‌گیر تلفن
  • blinkblinkblɪŋkچشمک زدن، خاموش و روشن شدن، سوسو زدن

Feeling too tired to cook a regular meal, he called and ordered some Chinese food to be delivered.

در حالی که خیلی خسته بود که (بتواند یا بخواهد) یک غذای متعارف بپزد، تلفن زد و مقداری غذای چینی سفارش داد تا تحویل داده شود.

  • regularregularˈrɛgjələrمتعارف، معمولی، عادی
  • mealmealmilوعده‌ی غذایی، غذا، خوراک
  • deliverdeliverdɪˈlɪvərتحویل دادن، رساندن

He’d planned to fix a leaky faucet, but it was so late that he decided it wasn’t worth starting, so he settled down in front of the TV set.

او برنامه‌ریزی کرده بود که یک شیر آب که چکه می‌کرد را تعمیر کند، اما آنقدر دیروقت بود که او تصمیم گرفت ارزش شروع کردن را ندارد، بنابراین او جلوی تلویزیون لم داد.

  • leakyleakyˈlikiکه آب می‌دهد، که نشتی دارد، که چکه می‌کند
  • faucetfaucetˈfɔsətشیر آب
  • worthworthwɜrθارزیدن، ارزش داشتن
  • settle downˈsɛtəl daʊnنشستن، لم دادن، دراز کشیدن
  • TV setˈtiˈvi sɛtتلویزیون، دستگاه تلویزیون

The next day was Sunday.

روز بعد یکشنبه بود.

It had stopped raining, and the sun was shining brilliantly.

باران متوقف شده بود، و خورشید داشت بسیار تابناک می‌درخشید.

  • brilliantlyˈbrɪljəntliبه طور درخشانی، بسیار تابناک، با درخشش
  • shineshineʃaɪnدرخشیدن، برق زدن، (درباره خورشید) تابیدن

Steve got up at 8:00 feeling refreshed and spent a leisurely hour reading the Sunday paper.

استیو ساعت ۸:۰۰ بلند شد در حالی که سرحال بود و یک ساعت آرام را با خواندن روزنامه یکشنبه گذراند.

  • feel refreshedfil riˈfrɛʃtسرحال بودن، احساس نشاط کردن
  • leisurelyleisurelyˈlizərliسر فرصت، بدون عجله، بدون شتاب، آرام
  • paperpaperˈpeɪpərروزنامه

He’d arranged to meet his friend Anne at 1:00 for lunch at a new restaurant that was rumored to have excellent omelets.

او قرار گذاشته بود که دوستش ان را ساعت ۱:۰۰ برای ناهار در یک رستوران جدید، که شایع بود که املت‌های عالی‌ای دارد، ملاقات کند.

  • arrangearrangeəˈreɪnʤترتیب دادن، برنامه‌ریزی کردن، قرار گذاشتن
  • be rumoredbi ˈrumərdسر زبان‌ها بودن، در افواه پیچیده بودن، شایع بودن
  • omeletomeletˈɑmlətاملت، غذایی که از سرخ کردن تخم‌مرغ هم‌زده همراه با یک ماده‌ی غذایی دیگر درست می‌شود

The lunch was delicious, and Steve enjoyed Anne’s company.

ناهار خوشمزه بود، و استیو از مصاحبت با ان لذت برد.

  • deliciousdeliciousdɪˈlɪʃəsخوشمزه
  • companycompanyˈkʌmpəniمصاحبت، معاشرت، همراهی

Driving by a shopping mall on his way home, Steve stopped to get his mother a birthday present.

در حالی که از کنار یک مرکز خرید در مسیر خانه‌اش رانندگی می‌کرد، استیو توقف کرد تا برای مادرش یک هدیه‌ی تولد بگیرد.

  • bybybaɪکنار، جلوی
  • presentpresentˈprɛzəntهدیه، کادو

Her seventy-fifth birthday had actually occurred a month previously, but they had agreed it wasn’t important to celebrate the exact day.

هفتاد و پنجمین تولدش در واقع یک ماه پیش رخ داده بود، اما آن‌ها توافق کرده بودند که مهم نیست که روز دقیق را جشن بگیرند.

  • occuroccurəˈkɜrرخ دادن، اتفاق افتادن
  • previouslypreviouslyˈpriviəsliپیش از این، قبلاً، سابقاً
  • agreeagreeəˈgriموافقت کردن، قبول کردن، به توافق رسیدن، پذیرفتن
  • celebratecelebrateˈsɛləˌbreɪtجشن گرفتن، مراسم برگزار کردن، گرامی داشتن
  • exactexactɪgˈzæktدقیق

The important thing was the thought, no matter when the gift came.

چیز مهم نیت بود، مهم نبود که هدیه کی می‌آمد.

  • thoughtthoughtθɔtقصد، نیت، خیال، فکر،‌ مقصود، منظور
  • no matternoʊ ˈmætərمهم نیست، اهمیتی ندارد، فرقی نمی‌کند

Steve had said, “Mom, I want to get you the right thing, something really nice.

استیو گفته بود «مادر، من می‌خواهم به تو یک چیز حسابی بدهم، یک چیز واقعاً خوب.

I don’t want to be rushed into it.”

من نمی‌خواهم نسبت به آن عجله کنم.

  • rushrushrʌʃعجله کردن، شتاب کردن

His mother had agreed, saying, “Of course, son.

مادر او با گفتن (این جمله) موافقت کرده بود: «البته، پسرم.

I’m long past the age when I expect to be fussed over for a silly birthday or being given a birthday party.”

من خیلی وقت است سنی را گذرانده‌ام که انتظار داشتم به خاطر یک تولد احمقانه به من توجه کنند یا یک جشن تولد برایم (ترتیب) بدهند.»

  • be pastbi pæstاز کسی گذشته، دیگر به کسی نیامدن
  • fussfussfʌsسر و صدا راه انداختن، قیل و قال کردن، هیاهو کردن
  • fuss over sbfʌs ˈoʊvər sbبیش از حد توجه کردن به، زیادی اهمیت دادن به
  • sillysillyˈsɪliاحمقانه، بی‌معنی، چرند، لوس، مسخره

When Steve walked into his apartment, he noticed that the red phone message light was still blinking, and he realized he had forgotten to listen to his messages the evening before.

وقتی استیو داخل آپارتمانش قدم گذاشت، متوجه شد که چراغ قرمز پیام تلفن هنوز داشت چشمک می‌زد، و فهمید که شب گذشته فراموش کرده بود که به پیام‌هایش گوش کند.

  • noticenoticeˈnoʊtəsمتوجه شدن، دیدن
  • eveningeveningˈivnɪŋعصر، سر شب، شب
اگر ما را لایق حمایت می‌دانید، اینجا کلیک کنید متن بالا مربوط به ترجمه بخش دوم متن ریدینگ یونیت نهم ترم High 2 بود. برای دسترسی به ترجمه بخش سوم متن ریدینگ این یونیت High 2 اینجا کلیک کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *