معنی فارسی متن ریدینگ درس ۵ ترم high 3 – بخش دوم

متن زیر شامل ترجمه بخش دوم متن ریدینگ درس ۵ است. برای مشاهده ترجمه بخش اول ترجمه Reading این درس High 3 اینجا کلیک کنید.

The feelings are recorded in our memory, but the specific chemicals associated with the experience fade rather soon.

احساسات در حافظه‌ی ما ضبط شده‌اند، ولی مواد شیمیایی خاصی که به تجربه مربوط می‌شوند نسبتاً زود محو می‌شود.

  • recordrecordˈrɛkərdضبط کردن
  • associateassociateəˈsoʊsiətمرتبط بودن، وابسته بودن
  • fadefadefeɪdمحو شدن، کمرنگ شدن
  • ratherratherˈræðərنسبتاً، تا حدودی

When we look back on emotional experiences, we still feel the emotions we once felt but not as strongly as before.

وقتی ما به تجربه‌های احساسی (گذشته) نگاه می‌کنیم، هنوز آن احساساتی را که یکبار احساس کردیم، احساس می‌کنیم ولی نه به همان قدرتمندی قبل.

  • emotionalemotionalɪˈmoʊʃənəlاحساسی

It’s evident that some force in our brain seeks to keep our emotions on an even keel.

این واضح است که نیرویی در ذهن ما به دنبال این است که احساسات ما را متعادل نگه دارد.

  • evidentevidentˈɛvədəntواضح، بدیهی، آشکار
  • seekseeksikبه دنبال چیزی بودن، برای به دست آوردن چیزی تلاش کردن
  • evenevenˈivɪnمتعادل
  • on an even keelɑn ən ˈivɪn kilمتعادل، پایا، پایدار، بدون تغییر ناگهانی

When we have a humiliating or irritating experience, for example, our brain takes steps to lessen the impact of this experience in order to maintain mental equilibrium.

برای مثال وقتی ما تجربه‌ی تحقیرآمیز یا آزاردهنده‌ای داریم، ذهن ما قدم‌هایی برمی‌دارد تا اثر این تجربه را کاهش دهد تا موازنه‌ی ذهنی را حفظ کند.

  • humiliatinghumiliatinghjuˈmɪliˌeɪtɪŋتحقیرآمیز، خجالت‌آور
  • irritatingirritatingˈɪrəˌteɪtɪŋآزاردهنده
  • stepstepstɛpقدم، گام، هر مرحله از یک فرایند
  • lessenlessenˈlɛsənکاستن، کاهش دادن، کم کردن
  • impactimpactˈɪmpæktتأثیر، اثر
  • maintainmaintainmeɪnˈteɪnحفظ کردن در شرایط قبلی، چیزی را با همان روش قبلی ادامه‌دار کردن
  • equilibriumequilibriumˌikwəˈlɪbriəmموازنه، تعادل

Gilbert likens this process to the way an oyster produces a layer of pearl around an invading grain of sand.

گیلبرت این فرایند را به روشی که یک صدف لایه‌ای از مروارید در اطراف یک دانه‌ی مهاجم ماسه تولید می‌کند، تشبیه می‌کند.

  • likenlikenˈlaɪkənمانند کردن، تشبیه کردن
  • oysteroysterˈɔɪstərصدف، جانوری دریایی که می‌تواند مروارید تولید کند
  • pearlpearlpɜrlمروارید
  • invadeinvadeɪnˈveɪdهجوم بردن، حمله کردن
  • graingraingreɪnدانه

It appears that the brain reduces the emotional impact of very positive experiences as well.

ظاهراً مغز تأثیر تجربه‌های بسیار مثبت را نیز به همان شکل کاهش می‌دهد.

  • as wellæz wɛlنیز، به همان صورت، همچنین

A few weeks after a positive experience, we’ve gotten over the “high,” and our feelings have returned to “normal.”

چند هفته بعد از یک تجربه‌ی مثبت، ما «حس فوق‌العاده» را پشت سر گذاشته‌ایم، و احساساتمان به حالت عادی برگشته‌اند.

  • get overgɛt ˈoʊvərبعد از یک بیماری یا چیز غیرطبیعی دوباره به حالت طبیعی برگشتن
  • highhighhaɪاحساس شادی خیلی زیاد، حس فوق‌العاده

Psychological experiments bear out this notion that humans are not good at predicting their future happiness.

آزمایش‌های روانشناسی این نظریه را تأیید می‌کنند که انسان‌ها در پیشگویی خوشحالی آینده‌شان خوب نیستند.

  • bear outbɛr aʊtتصدیق کردن، تأیید کردن
  • notionnotionˈnoʊʃənایده، نظریه، تصور، مفهوم

In one case, a number of lottery winners who had won large jackpots were interviewed after they had won.

در یک مورد، با تعدادی از برنده‌های مسابقه بخت‌آزمایی که جایزه‌ی بزرگ را برنده شده بودند، بعد از برنده شدنشان مصاحبه شد.

  • lotterylotteryˈlɑtəriلاتاری، مسابقه‌ی بخت‌آزمایی، قرعه‌کشی
  • jackpotjackpotˈʤækˌpɑtمقدار بسیار زیادی پول که به برنده‌ی یک مسابقه‌ی شانسی داده می‌شود

They expected to feel happy for a long time afterwards.

آن‌ها انتظار داشتند که بعد از آن برای مدت‌ها احساس خوشحالی داشته باشند.

They did, in fact, feel euphoria for a short time, but this feeling faded, and their level of happiness was soon back to its usual state.

در واقع آن‌ها قطعاً برای مدت کوتاهی احساس خوشحالی زیاد داشتند، ولی این حس محو شد، و سطح خوشحالی آنان به زودی به حالت عادی برگشته بود.

  • euphoriaeuphoriajuˈfɔriəاحساس شادی بسیار زیاد که معمولاً زیاد طول نمی‌کشد
  • statestatesteɪtحالت، وضعیت

In another experiment, students were interviewed about where they thought they would feel happier attending school, in a warm climate like that in California or in a colder climate.

در آزمایشی دیگر، با دانش‌آموزان درباره‌ی این مصاحبه شد که فکر می‌کردند با مدرسه رفتن در چه مکانی بیشتر احساس خوشحالی خواند کرد، در آب و هوای گرم مثل کالیفرنیا یا یک آب و هوای سردتر.

  • attendattendəˈtɛndشرکت کردن، حضور یافتن، رفتن به کلاس یا مدرسه یا امثال آن

Most predicted that they would be happier in warm California, but later interviews showed that students felt equally happy in warm and cold climates.

اکثراً پیشبینی کردند که در کالیفرنیای گرم خوشحال‌تر خواهند بود، ولی مصاحبه‌های بعدی نشان داد که دانش‌آموزان احساس خوشحالی برابری در آب‌هوای گرم و سرد دارند.

In a third case, people who had been tested for Huntington’s disease or AIDS expected that they would be devastated if they got bad news.

در یک مورد سوم، مردمی که برای بیماری هانتینگتون یا ایدز آزمایش داده بودند، انتظار داشتند که اگر آنها خبر بدی را دریافت کنند، ویران شوند.

  • casecasekeɪs
  • Huntington’s diseaseˈhʌntɪŋtənz dɪˈzizبیماری هانتینگتون، نوعی بیماری که از علائم آن کاهش شدید کنترل عضلانی، اختلال هیجانی و تداخلات آسیب‌شناختی در یاخته‌های مغز است
  • AIDSAIDSeɪdzایدز، نوعی بیماری که باعث اختلال در عملکرد دستگاه ایمنی بدن می‌شود
  • devastateddevastatedˈdɛvəˌsteɪtədبسیار شوکه شده و غمگین، خراب، ویران

Most of them, however, were not.

اگر چه بیشتر آن‌ها نشدند.

It was those who decided not to be tested who suffered the greatest anxiety.

کسانی که تصمیم گرفتند آزمایش ندهند، کسانی بودند که از بیشترین اضطراب رنج بردند.

  • anxietyanxietyæŋˈzaɪətiتشویش، نگرانی، دلواپسی، اضطراب

The second thing I learned about happiness is that it apparently centers around our ability to adapt to a situation and live through it, especially under adverse circumstances.

دومین چیزی که من درباره‌ی شادی یاد گرفتم این است که ظاهراً آن (شادی) حول توانایی ما در تطابق با یک وضعیت و زندگی کردن در آن متمرکز است، مخصوصا تحت شرایط منفی.

  • apparentlyapparentlyəˈpɛrəntliظاهراً
  • center aroundˈsɛntər əˈraʊndاگر تفکرات، فعالیت‌ها و امثال آن حول چیزی «سنتر» شوند یعنی آن چیز مهمترین چیزی است که به آن پرداخته می‌شود یا مورد علاقه است
  • adaptadaptəˈdæptانطباق، منطبق شدن، وفق یافتن، تطابق
  • adverseadverseædˈvɜrsمنفی، مضر
  • circumstancecircumstanceˈsɜrkəmˌstænsشرایط محیط، وضعیت، چگونگی

For example, a professor recounted an experience he’d had with his wife regarding which curtains they should buy for their bedroom.

برای مثال، یک پروفسور تجربه‌ای را تعریف کرد که همسرش برای پرده ای که باید برای اتاق خوابشان میخریدند نظر می‌داده است.

  • recountrecountrɪˈkaʊntتعریف کردن، باز گفتن، برشمردن، بازگو کردن
  • regardregardrəˈgɑrdنظر خاصی درباره‌ی چیزی داشتن، به طور خاصی درباره‌ی چیزی فکر کردن
  • curtaincurtainˈkɜrtənپرده

The professor’s wife wanted some brown curtains with vertical stripes.

همسر پروفسور پرده‌های قهوه ای با نوارهای عمودی می‌خواست.

  • verticalverticalˈvɜrtɪkəlعمودی
  • stripestripestraɪpنوار، خط، راه راه

The professor hated them and was sure he would always hate them.

پروفسور از آن‌ها متنفر بود و مطمئن بود که همیشه از آن‌ها متنفر خواهد بود.

His wife was adamant, however, and the professor felt it was important that he not get into an argument with her.

به هر حال همسرش یک‌دنده بود، و پروفسور احساس کرد که مهم است که با او وارد بحث و جدل نشود.

  • adamantadamantˈædəməntتزلزل‌ناپذیر، مصمم، یک‌دنده

They went ahead and bought the brown curtains.

آن‌ها پیش رفتند و پرده‌های قهوه ای را خریدند .

  • aheadaheadəˈhɛdپیش، جلو
  • go aheadgo aheadgoʊ əˈhɛdانجام دادن کاری بعد از برنامه‌ریزی که برای آن انجام داده‌ایم

In time, he got used to them.

به موقع، او به آن‌ها عادت کرد.

In fact, not only did he adapt to them, but he also came to like them.

در واقع، نه تنها او با آنها وفق پیدا کرد، بلکه از آن‌ها خوشش آمد.

It may be the same with most of our experiences.

این شاید مانند بیشتر تجربه‌های ما باشد.

It’s not things or people or relationships in themselves that make us happy; it’s the process of experiencing and adapting to them that brings us joy and satisfaction.

چیزها یا افراد یا رابطه‌ها به تنهایی نیستند که ما را خوشحال می‌کنند؛ این فرایند تجربه کردن و انطباق یافتن با آن‌ها است که برای ما مسرت و خرسندی می‌آورد.

  • in themselvesɪn ðɛmˈsɛlvzخودشان به تنهایی
  • satisfactionsatisfactionˌsætəˈsfækʃənرضایت، خرسندی

So it appears that the secret to happiness lies not in thinking about what makes us happy but in just “doing it.”

پس به نظر می‌رسد که راز خوشحالی در فکر کردن درباره‌ی چیزی که ما را خوشحال می‌کند نیست، بلکه در فقط «انجام دادن» آن است.

  • lie inlie inlaɪ ɪnدر چیزی وجود داشتن، در چیزی یافت شدن

Perhaps Bobby Mcferrin had it right when he said, “Don’t worry, be happy.”

شاید بابی مک‌فرین حق داشت وقتی گفت، «نگران نباش، شاد باش.»

اگر ما را لایق حمایت می‌دانید، اینجا کلیک کنید

۶ دیدگاه

  1. عالی عالی عالی 😍😍😍 تشکر فراوان بابت زحمات شما و اینکه واقعا خسته نباشید🙏🙏🙏👏👏👏👍👍👍

  2. Wonderful❤❤😍😍excellen❤😍

  3. Thank you very much

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *