ترجمه متن ریدینگ یونیت ۳ اینتر ۲

After Twenty Years

بعد از بیست سال

The policeman walked up the avenue on his beat.

افسر پلیس در حوزه‌ی نگهبانی‌اش در امتداد خیابان قدم می‌زد.

  • avenueˈævəˌnu خیابان
  • beatbeatbitحوزه‌ی نگهبانی، محل گشت، حوزه‌ی استحفاظی

He looked as impressive as he always did.

او مثل همیشه پرابهّت به نظر می‌رسید.

  • impressiveimpressiveɪmˈprɛsɪv باابهّت، (درباره‌ی شخص) پرابهّت

It was only about ten o'clock at night, but the cold gusts of wind had made nearly everyone stay indoors.

ساعت تنها ده شب بود، اما وزش‌های تند باد سرد تقریباً همه را وادار کرده بود در داخل (خانه‌هایشان) بمانند.

  • gustgustgʌst تند، (درباره‌ی باد) وزش تند
  • makemakemeɪk وادار کردن، مجبور کردن
  • nearlynearlyˈnɪrliتقریباً
  • indoorˈɪnˌdɔr داخل، تو، داخل خانه، داخل ساختمان

He checked the locks and doors as he passed by, swinging his club with practiced movements.

او در حالی که باتومش را با حرکات ماهرانه تاب می‌داد، همانطور که رد می‌شد، قفل‌ها و درها را کنترل می‌کرد.

  • checkcheckʧɛkبررسی کردن، چک کردن، وارسی کردن، بازبینی کردن، کنترل کردن
  • locklɑk قفل
  • asasæzهمانطور که
  • pass bypass bypæs baɪعبور کردن، رد شدن
  • swingswingswɪŋ تاب دادن، جلو و عقب بردن
  • clubclubklʌb چماق، گرز، باتوم
  • practicedpracticedˈpræktəst تمرین‌شده، ماهرانه
  • movementmovementˈmuvməntحرکت، تکان، جنبش

He turned now and then to glance down the main road.

او هر از گاهی برمی‌گشت تا نگاهی به پایین جاده‌ی اصلی بیاندازد.

  • turnturntɜrnبرگشتن، دور زدن، چرخیدن
  • (every) now and then(ˈɛvəri) naʊ ænd ðɛn گهگاه، هر از گاهی
  • glanceglanceglænsنگاه انداختن، نگاه سریعی کردن، نظر انداختن
  • mainmainmeɪnاصلی

The area was one where shops closed early except for a few places like all-night carryouts.

(آن) منطقه ناحیه‌ای بود که مغازه‌ها زود بسته می‌شدند، به جز چند مکان مانند رستوران‌های شبانه‌روزی.

  • areaareaˈɛriəناحیه، منطقه
  • earlyearlyˈɜrliزود
  • exceptexceptɪkˈsɛptبه جز
  • all-nightɔl-naɪt شبانه‌روزی، چیزی که در تمام طول شب به فعالیتش ادامه می‌دهد
  • carryoutcarryoutcarryout رستورانی که می‌توانید از آنجا غذا بخرید و برای خوردن با خود به خانه ببرید

When he was about halfway down one particular block of buildings, he suddenly slowed his walk.

وقتی که او تقریباً در میانه‌ی یک بلوک خاص از ساختمان‌ها بود، ناگهان قدم زدنش را آهسته کرد.

  • aboutaboutəˈbaʊtحدود
  • halfwayhalfwayˈhæˈfweɪ در نیمه راه، وسط راه، میانه‌ی راه
  • particularparticularpərˈtɪkjələrخاص، بخصوص، مخصوص؛ معین
  • blockblɑk بلوک، یک ردیف ساختمان، راسته
  • slow (v.)sloʊکند کردن، آهسته کردن
  • walk (n.)wɔkپیاده‌روی، قدم‌زنی، قدم زدن

Leaning in a darkened doorway was a man with an unlighted cigar in his mouth.

یک مرد (آنجا) بود که با یک سیگار برگ روشن‌نشده در دهانش به یک درگاه تاریک تکیه داده بود.

  • leanleanlinتکیه دادن، تکیه کردن
  • darkendarkenˈdɑrkən تاریک شدن، تیره شدن، سیاه شدن؛ تاریک کردن
  • doorwaydoorwayˈdɔrˌweɪ درگاه، آستانه‌ی در، در ورودی، دم در
  • unlightedʌnˈlaɪtəd روشن‌نشده
  • cigarcigarsɪˈgɑrسیگار برگ، سیگاری که از به هم پیچیدن برگ تنباکو ساخته شده است
  • mouthmouthmaʊθ دهان

“It’s alright, officer,” said the man reassuringly, “I'm waiting for a friend. We arranged to meet here twenty years ago.”

مرد به طرز اطمینان‌بخشی گفت «همه چیز مرتب است سرکار، من منتظر یک دوست هستم. ما بیست سال پیش قرار گذاشتیم که همدیگر را اینجا ببینیم.»

  • alrightˌɔlˈraɪt درست، مرتب، رضایت‌بخش
  • reassuringlyriəˈʃɜrɪŋli به طرز اطمینان‌بخشی، به نحو دلگرم‌کننده‌ای
  • arrangearrangeəˈreɪnʤقرار گذاشتن

He lit his cigar, and in the light of the match, the officer saw a pale-faced, bright-eyed man with a white scar near his right eyebrow.

او سیگارش را روشن کرد، و در نور کبریت، افسر یک مرد رنگ‌پریده‌ی چشم‌روشن دید با یک جای زخم کنار ابروی راستش.

  • lit (the past tens of Light)lɪtروشن کردن
  • matchmatchmæʧکبریت
  • palepalepeɪl رنگ‌پریده، (درباره‌ی صورت) زرد، رنگ‌باخته
  • brightbrightbraɪtدرخشان، روشن
  • scarscarskɑrجای زخم، اثر زخم
  • eyebroweyebrowˈaɪˌbraʊابرو

His scarfpin had a large diamond.

سنجاق کرواتش یک الماس بزرگ داشت.

  • scarfpinscarfpinscarfpin سنجاق کراوات
  • diamonddiamondˈdaɪmənd الماس

“Twenty years ago tonight,” said the man, “I had a meal with Jimmy Wells in the restaurant that used to be opposite here.

مرد گفت «بیست سال پیش در همین شب، من در رستورانی که روبروی اینجا بود با جیمی ولز غذا خوردم.

  • mealmealmilوعده‌ی غذا
  • used tojuzd tuبرای بیان چیزی که در گذشته انجام می‌شده ولی الان انجام نمی‌شود به کار می‌رود
  • oppositeoppositeˈɑpəzətروبرو، مقابل

He was my best friend; we grew up together like brothers here in New York.

او بهترین دوست من بود؛ ما اینجا در نیویورک مثل دو برادر با یکدیگر بزرگ شدیم.

  • grow upgrow upgroʊ ʌpبزرگ شدن، (در مورد انسان) بالغ کردن
  • togethertogethertəˈgɛðərبا هم

The next morning I was going west to make my fortune, but Jimmy was going to stay in New York.

صبح روز بعد، من داشتم به غرب می‌رفتم تا ثروتی به هم بزنم، ولی جیمی قصد داشت که در نیویورک بماند.

  • make fortunemeɪk ˈfɔrʧən متمول شدن، پولدار شدن، ثروتی به هم زدن

We agreed that after twenty years we would both have made our fortunes and decided to meet back here then.”

ما هم‌عقیده بودیم که بعد از بیست سال هر دویمان ثروتی به هم خواهیم زد و تصمیم گرفتیم که آنوقت دوباره همدیگر را اینجا ملاقات کنیم.

  • agreeagreeəˈgriقرار گذاشتن که، توافق کردن که
  • thenthenðɛnآنوقت، آن موقع

“Did you make your fortune?” asked the policeman.

پلیس پرسید «تو ثروتمند شدی؟»

“Of course! I had to work hard for it, though.

«البته! اگرچه مجبور بودم به خاطر آن سخت کار کنم.

  • of courseʌv kɔrsالبته، مسلماً، طبیعتاُ
  • thoughthoughðoʊاگرچه، با این که

I have lost track of Jimmy, but I hope he’s done half as well.”

من از جیمی بی خبر مانده‌ام، ولی امیدوارم که او نصف من (ثروت جمع) کرده باشد.»

  • lose track of sb/sthlose track of sb/sthluz træk ʌv sb/sth از کسی بی‌خبر ماندن، رابطه خود با کسی را از دست دادن

The policeman started to leave.

پلیس راه افتاد که برود.

  • leaveleavelivرفتن، حرکت کردن، راه افتادن

“I must go now.

«من الان باید بروم.

Hope your friend turns up.

امیدوارم که دوستت پیدایش شود.

  • turn upturn uptɜrn ʌpسر و کله (کسی) پیدا شدن، (کسی) پیدایش شدن

Are you going to wait long for him?”

آیا قصد داری برای مدت طولانی منتظرش بمانی؟»

“Oh, I’ll wait for at least half an hour.

«اوه، من حداقل نیم ساعت منتظر خواهم ماند.

  • at leastat leastæt listحداقل، دست کم

If Jimmy’s alive, he’ll be here by then.

اگر جیمی زنده باشد، تا آن موقع اینجا خواهد بود.

  • aliveəˈlaɪv زنده
  • by thenbaɪ ðɛn تا آنوقت، تا آن موقع

It’ll be a shame if he doesn't come.

اگر او نیاید، این یک ننگ خواهد بود.

  • shameshameʃeɪmشرم، ننگ، شرمساری، عار

Good night, officer.”

شب خوش، سرکار!»

  • officerofficerˈɔfəsərافسر، مأمور پلیس، (در خطاب به مأمور پلیس) سرکار

“Good night, sir,” said the officer continuing on his beat.

پلیس در حالی به (راهش) در محدوده‌ی نگهبانی‌اش ادامه می‌داد گفت «شب بخیر، آقا.»

  • sirsirsɜrآقا (در خطاب)؛ قربان
  • beatbeatbitحوزه‌ی نگهبانی، محل گشت، حوزه‌ی استحفاظی

It was now raining lightly, and the wind had gotten stronger.

حالا داشت به آرامی باران می‌بارید، و باد قوی‌تر شده بود.

  • lightlylightlyˈlaɪtliبه آرامی، آرام، به نرمی

Just a few people hurried down the street with their collars turned up tightly and their hands in their pockets.

تنها چند نفر که یقه‌هایشان محکم به بالا برگردانده شده و دست‌های در جیب‌هایشان بود در امتداد خیابان با عجله می‌رفتند.

  • hurryhurryˈhɜriعجله کردن؛ با عجله رفتن، تندی رفتن
  • downdowndaʊnدر امتداد، در طول
  • collarcollarˈkɑlər یقه، گریبان
  • tightlyˈtaɪtli محکم، سفت؛ به شدت؛ تنگ و چسبان
  • pocketˈpɑkət جیب

After twenty minutes, a tall man in a long overcoat crossed the street toward the waiting man.

بعد از بیست دقیقه، یک مرد قدبلند که یک پالتوی بلند (پوشیده بود) به سمت مرد منتظر از عرض خیابان عبور کرد.

  • overcoatˈoʊvərˌkoʊt پالتو، اورکت
  • crosscrosskrɔsرد شدن از عرض چیزی
  • towardtowardtəˈwɔrdبه سمت، به سوی، در جهت

“Is that you, Bob?” he asked.

او پرسید «باب، تو هستی؟»

“Is that you, Jimmy Wells?” asked the man in the doorway.

مرد در آستانه در پرسید «جیمی ولز، این تو هستی؟»

“Bob! It's so good to see you after all this time.

«باب! این بسیار خوب است که بعد از این مدت زمان تو را می‌بینم.»

I wish the restaurant were still here.

ای کاش رستوران هنوز اینجا بود.

  • I wishaɪ wɪʃ ای کاش، کاشکی
  • stillstillstɪlهنوز

We could go and have another meal together.

ما می‌توانستیم برویم و یک غذای دیگر با هم بخوریم.

How did the West treat you?”

غرب چطور با تو تا کرد؟»

  • treattreattritرفتار کردن با، تا کردن با

“Very well. Now I have everything I ever wanted.

«خیلی عالی. الان من هرچیزی را که همیشه می‌خواستم دارم.

  • evereverˈɛvərهمیشه، همواره، هر قت، تا به حال

You've changed a lot, Jimmy.

تو خیلی تغییر کرده‌ای، جیمی.

  • changechangeʧeɪnʤتغییر کردن، عوض شدن

You seem to be taller.”

قدبلندتر به نظر می‌رسی.»

  • talltalltɔl قدبلند

“Oh, I grew a bit more after you left.”

«اوه، بعد از این که تو رفتی من یک ذره رشد کردم.»

  • a bitə bɪtکمی، یک ذره، اندکی، تا حدودی

“Are you doing well in New York, Jimmy?”

«آیا تو در نیویورک خوب پیش می‌روی، جیمی؟»

  • do welldu wɛl موفق بودن، خوب پیش رفتن

“Not bad. I work for one of the city departments.

«بد نیست. من برای یکی از ادارات شهر کار می‌کنم.

  • departmentdepartmentdɪˈpɑrtmənt اداره، دایره، بخش؛ وزراتخانه

Let’s go to a place I know and talk about old times.”

بیا به جایی که من میشناسم برویم و درباره زمان‌های قدیم صحبت کنیم.»

  • placeplacepleɪsمکان، جا

The two men began to walk along the street.

دو مرد شروع کردند به راه رفتن در امتداد خیابان.

  • began (the past tens of Begin)bɪˈgænشروع کردن، آغاز کردن
  • alongalongəˈlɔŋدر امتداد، در طول

The man from the West began to describe how he had made his fortune.

مرد غربی شروع کرد به تعریف کردن این که چگونه ثروتمند شده است.

  • describedescribedɪˈskraɪbتوصیف کردن، شرح دادن، تعریف کردن

The other man listened.

مرد دیگر گوش می‌داد.

  • listenˈlɪsən گوش دادن،‌ گوش کردن

At the corner, there was a brightly lit drugstore, and as they passed it by, they simultaneously turned and gazed at each other.

در نبش (خیابان)، یک داروخانه‌ی روشن پرنور بود، و همچنان که آن‌ها از جلوی آن رد شدند، همزمان چرخیدند و به یکدیگر زل زدند.

  • cornerˈkɔrnər گوشه، نبش، سه‌کنج
  • brightlyˈbraɪtli به روشنی، به طور روشنی، پر نور
  • lit (the past tens of Light)lɪtروشن کردن، روشن شدن
  • drugstoredrugstoreˈdrʌgˌstɔrداروخانه
  • pass bypass bypæs baɪرد شدن، عبور کردن از جلوی چیزی
  • turnturntɜrnبرگشتن، دور زدن، چرخیدن
  • gazegazegeɪz خیره شدن، زل زدن، نگاه کردن
  • each otheriʧ ˈʌðər همدیگر، یکدیگر

The man from the West stopped suddenly.

مرد غربی یکدفعه ایستاد.

  • suddenlysuddenlyˈsʌdənli ناگهان،‌ یکدفعه

“You’re not Jimmy Wells,” he shouted.

او فریاد زد «تو جیمی ولز نیستی!»

  • shoutshoutʃaʊtبا فریاد گفتن، با صدای بلند گفتن؛ فریاد زدن، جیغ کشیدن، داد کشیدن

“Many things can change in twenty years, but not the shape of your nose.”

«خیلی چیزها می‌تواند در بیست سال تغییر کند، ولی نه شکل بینی‌ات.»

  • shapeshapeʃeɪpشکل، ریخت، ترکیب
  • nosenoʊz دماغ، بینی

“Twenty years sometimes turns a good man into a bad one,” said the tall man.

مرد قد بلند گفت «گاهی اوقات بیست سال یک مرد خوب را به یک (مرد) بد تبدیل می‌کند.»

  • sometimessəmˈtaɪmz گاهی اوقات، بعضی وقت‌ها
  • turn sth into sth elsetɜrn sth ˈɪntu sth ɛls چیزی را به چیزی دیگر تبدیل کردن، چیزی را به چیز دیگر مبدل کردن

“You’ve been under arrest for ten minutes, Bob.

«ده دقیقه است که تو بازداشت شده‌ای، باب!

  • arrestarrestəˈrɛstدستگیر کردن، بازداشت کردن؛ دستگیری، بازداشت، جلب، توقیف
  • be under arrestbe under arrestbi ˈʌndər əˈrɛst زندانی شدن، زندانی بودن، بازداشت بودن

By the way, here's a note I was asked to give you.

راستی، اینجا یک یادداشت است که از من خواسته شده به تو بدهم.

  • by the wayby the waybaɪ ðə weɪراستی
  • notenotenoʊtیادداشت

It’s a pity, but that's the way it is.

این مایه‌ی تأسف است، ولی همیجوری است.

  • pitypityˈpɪtiمایه‌ی تأسف

It’s from patrolman Wells.

این از طرف پلیس گشت، ولز است.

  • patrolmanpatrolmanpəˈtroʊlˌmæn پلیس گشتی

The man from the West began to read the note.

مرد غربی شروع کرد به خواندن یادداشت.

His hand was steady first, but it was trembling with shock by the time he’d finished.

دستش ابتدا ثابت بود، ولی وقتی (نامه را) تمام کرد (دستش) به خاطر شوک به لرزه افتاده بود!

  • steadysteadyˈstɛdiمحکم، سفت، قوی، ثابت
  • trembletrembleˈtrɛmbəl لرزیدن، مرتعش شدن، به رعشه افتادن، به لرزه افتادن
  • shockshockʃɑkشوک (روحی)، هول، ضربه
  • by the timebaɪ ðə taɪmوقتی که

The note was rather short:

نامه نسبتاً کوتاه بود:

  • ratherratherˈræðərنسبتاً، تا حدودی

Bob, I was there at the time we'd arranged.

باب، من که زمانی که قرار گذاشته بودیم آنجا بودم.

  • arrangearrangeəˈreɪnʤترتیب دادن، برنامه‌ریزی کردن، قرار گذاشتن

When you lit your cigar, I saw the face of a man with a bad reputation who is wanted for burglary in Chicago.

وقتی که سیگارت را روشن کردی، من صورت یک مرد بدنام را دیدم که به خاطر دزدی در شیکاگو تحت تعقیب است.

  • cigarcigarsɪˈgɑrسیگار برگ، سیگاری که از به هم پیچیدن برگ تنباکو ساخته شده است
  • reputationreputationˌrɛpjəˈteɪʃən شهرت، آوازه، اعتبار، نام، وجهه
  • a bad reputationə bæd ˌrɛpjəˈteɪʃən نام بد، بدنامی
  • wantedˈwɑntəd تحت تعقیب، کسی که پلیس به دنبالش می‌گردد تا دستگیرش کند
  • burglaryburglaryˈbɜrgləri سرقت، دزدی
  • ChicagoChicagoʃəˈkɑˌgoʊ شیکاگو، بزرگترین شهر ایالت ایلینوی آمریکا و سومین شهر بزرگ کل آمریکا

Somehow I couldn't take you to prison myself so I got a plainclothesman to do this job.

یک جورهایی من نمی‌توانستم خودم تو را به زندان ببرم بنابراین از یک پلیس لباس شخصی خواستم که این کار را انجام دهد.

  • somehowsomehowˈsʌmˌhaʊیک جوری، به یک نحوی؛ به یک دلیلی
  • prisonprisonˈprɪzənزندان
  • plainclothesmanplainclothesmanplainclothesman پلیس مخفی، پلیس لباس‌شخصی
  • get sb to do sthgɛt sb tu du sthکسی را برای انجام کاری متقاعد کردن، انجام کاری را از کسی خواستن
  • jobjobʤɑbکار، وظیفه

Jimmy

جیمی

برای دانلود خلاصه (سامری) و سوال از متن این درس اینجا کلیک کنید

اگر ما را لایق حمایت می‌دانید، اینجا کلیک کنید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *