ترجمه Reading درس دوم Advanced 2 کانون زبان

The Great Work Myth

افسانه کار عالی

  • greatgreatgreɪtخوب، عالی، درخشان، چشمگیر
  • mythmythmɪθاسطوره، افسانه

Work gets a terrible press.

کار پوشش خبری وحشتناکی دریافت می‌کند.

  • terribleterribleˈtɛrəbəlوحشتناک، بسیار بد، مهیب
  • presspressprɛsپوشش خبری

Pick up any newspaper on almost any day, and you’ll read about how work is killing our marriages, generating stress, depriving children of “quality time,” hollowing out local communities, and depressing us.

اگر هر روزنامه‌ای را تقریباً در هر روزی بردارید، درباره‌ی این خواهید خواند که کار چگونه دارد روابط زناشویی‌مان را از بین می‌برد، استرس ایجاد می‌کند، بچه‌ها را از مدت زمانی که با والدین هستند محروم می‌کند، جوامع محلیمان را توخالی می‌کند، و بر ما فشار می‌آورد.

  • almostalmostˈɔlˌmoʊstتقریباً
  • marriagemarriageˈmɛrɪʤازدواج، رابطه‌ی زناشویی
  • generategenerateˈʤɛnəˌreɪtتولید کردن، به وجود آوردن، ایجاد کردن
  • stressstressstrɛsاسترس، فشار روحی، تنش
  • depriveمحروم کردن، بی‌نصیب کردن، بی‌بهره کردن
  • quality timeزمانی که یک شخص با خانواده‌اش می‌گذراند و باعث تحکیم روابط خانوادگی می‌شود
  • hollow outخالی کردن، توخالی کردن
  • communitycommunitykəmˈjunətiاجتماع، جامعه
  • depressفشار آوردن بر؛ غمگین کردن، ملول کردن

Work has become the scapegoat for all our woes.

کار سپر بلای تمام گرفتاری‌های ما شده است.

  • scapegoatسپر بلا، بلاگردان، گناه‌خر، کسی که گناه دیگران را گردن او می‌اندازند
  • woeبدبختی، گرفتاری، ناراحتی، بلیّه

The case against work is put in persuasive terms on an almost daily basis.

دلایل علیه کار در یک مبنای تقریبا روزانه با جملات متقاعدکننده مطرح می‌شود.

  • casecasekeɪsدلایل، مدارک؛ دعوای حقوقی، پرونده، مرافعه
  • persuasivepersuasiveمتقاعدکننده، قانع‌کننده، مقنع
  • termtermtɜrmجمله؛ لحن
  • basisbasisˈbeɪsəsاصل، اساس، مبنا

There is only one problem with it: it’s nonsense.

این فقط یک اشکال دارد: چرت و پرت است.

  • nonsenseچرندیات، مزخرفات، چرت و پرت؛ حرکات احمقانه، حرکات نامعقول

For the truth is that, as far as work is concerned, we’ve never had it so good.

زیرا حقیقت این است که، تا آنجا که به کار مربوط می‌شود، ما هرگز آن را اینقدر خوب نداشته‌ایم.

  • forforfɔrزیرا، چون
  • concernconcernkənˈsɜrnمربوط بودن

One survey shows that four out of ten British workers declare themselves “very satisfied” with their jobs - more than in France, Germany, Italy, or Spain.

یک نظرسنجی نشان می‌دهد که از هر ده کارگر انگلیسی چهار نفرشان اظهار کرده‌اند از شغل‌هایشان «بسیار راضی» هستند - بیشتر از (آنچه) در فرانسه، آلمان، ایتالیا، یا اسپانیا (است).

  • surveysurveyˈsɜrˌveɪنظرسنجی، پرسشنامه؛ مطالعه، تحقیق
  • declaredeclaredɪˈklɛrاعلام کردن، اظهار کردن، گفتن، بیان کردن
  • satisfiedsatisfiedˈsætəˌsfaɪdراضی، خشنود

Average earnings have increased, a lot of firms offer longer maternity leave, a third of firms now offer sabbaticals, and two-thirds allow their staff to work from home some of the time.

میانگین درآمدها افزایش یافته است، بسیاری از شرکت‌ها مرخصی زایمان طولانی‌تری می‌دهند، یک سوم از شرکت‌ها امروزه فرصت مطالعاتی در اختیار می‌گذارند، و دو سوم به کارکنانشان اجازه می‌دهند که بعضی وقت‌ها از خانه کار کنند.

  • earningدرآمد، عایدی
  • firmfirmfɜrmشرکت، مؤسسه‌ی تجاری، بنگاه تجاری
  • offerofferˈɔfərعرضه کردن، فراهم کردن، در اختیار گذاشتن، ایجاد کردن
  • maternityمربوط به زایمان، مربوط به بارداری
  • maternity leaveمرخصی زایمان، مرخصی که به مادران بعد از زایمان تعلق می گیرد
  • a thirdیک سوم
  • sabbaticalفرصت مطالعاتی، مرخصی که به برخی کارکنان (مخصوصاً استادان دانشگاه) برای سفر و مطالعه داده می‌شود
  • staffstaffstæfکارکنان، کارمندان

The rhetoric about longer working hours also needs to be put in perspective.

لفّاظی درباره‌ی ساعت‌های کاری طولانی‌تر باید در جای خود قرار بگیرد.

  • rhetoricلفّاظی، زبان‌بازی، حرّافی
  • perspectiveژرف‌نمایی؛ دورنما
  • put in perspectiveچیزی را در جای خود قرار دادن

The average working day has increased in length over the last two decades, but by just one minute and forty-two seconds.

میانگین روز کاری از نظر مدت در طول دو دهه‌ی اخیر افزایش یافته است، اما فقط یک دقیقه و چهل و دو ثانیه.

  • overoverˈoʊvərدر طول
  • decadedecadedɛˈkeɪdدهه، ده سال

Despite all the improvements in work over recent decades, there is still an ingrained attitude that happiness lies outside work, that we are waiting for the weekend.

علیرغم تمام بهبودها در کار در طول دهه‌های اخیر، همچنان یک نگرش دیرینه وجود دارد که شادی خارج از کار قرار دارد، که (باعث شده ما همیشه) منتظر آخر هفته هستیم.

  • despitedespitedɪˈspaɪtبر خلاف، به رغم، علیرغم
  • ingrainedingrainedɪnˈgreɪndریشه‌دار، دیرینه (در مورد عادت)، تثبیت‌شده
  • attitudeattitudeˈætəˌtudنگرش، شیوه‌ی اندیشیدن، طرز برخورد، طرز تلقی
  • lielielaɪبودن، قرار داشتن

This idea that work is essentially bad for us has a long history.

این تصور که کار ذاتاً برای ما بد است یک تاریخچه‌ی طولانی دارد.

  • ideaideaaɪˈdiəتصور، صورت ذهنی، تصویر ذهنی
  • essentiallyاصلاً، اساساً، ذاتاً، از بنیاد، از اصل
  • historyhistoryˈhɪstəriتاریخ؛ تاریخچه، پیشینه، شرح حال

A Russian politician described workers being alienated from the product of their labor:

یک سیاستمدار روسی کارکنان را در حال بیگانه شدن از دستاورد کارشان توصیف کرد:

  • politicianpoliticianˌpɑləˈtɪʃənسیاستمدار
  • describedescribedɪˈskraɪbتوصیف کردن، شرح دادن، وصف کردن، تعریف کردن
  • alienatedˈeɪliəˌneɪtəd بیگانه، جدا
  • productproductˈprɑdəktفرآورده، محصول؛ نتیجه، ثمر، دستاورد، ماحصل
  • laborlaborˈleɪbərکار، کارگر، کارگری

“What, then, constitutes the alienation of labor?” he asked.

او پرسید «در این صورت چه چیزی بیگانگی از کار را تشکیل می‌دهد؟»

  • constituteconstituteˈkɑnstəˌtutتشکیل دادن
  • alienationalienationˌeɪliəˈneɪʃənبیگانگی

“First, the fact that labor is external to the worker, i.e. it does not belong to his essential being; that in his work he does not affirm himself but denies himself; does not feel content but unhappy; does not develop his physical and mental energy but mortifies his body and ruins his mind.”

«اولا این واقعیت که کار برای کارگر (یک چیز) بیرونی است، یعنی به وجود ذاتی‌اش تعلق ندارد؛ که او در کارش خودش را تصدیق نمی‌کند تنها خودش را انکار می‌کند؛ احساس خشنودی نمی‌کند تنها احساس اندوه می‌کند؛ انرژی جسمانی و روانی خود را توسعه نمی‌دهد تنها به بدنش ریاضت می‌دهد و ذهنش را نابود می‌کند.»

  • externalبیرونی، خارجی
  • i.e.aɪ.i.به عبارت دیگر، بدین معنی که، یعنی
  • belongتعلق داشتن، وابسته بودن، احساس تعلق کردن
  • essentialessentialɪˈsɛnʃəlاساسی، ذاتی، اصلی، بنیادی، ماهوی؛ لازم، ضروری
  • affirmتأیید کردن، تصدیق کردن
  • denyنفی کردن، انکار کردن، نپذیرفتن
  • contentcontentˈkɑntɛntراضی، خرسند، خوشنود، قانع
  • unhappyغمگین، اندوهگین، غمزده، غصه‌دار، ناراحت
  • mortifyباعث خجالت کسی شدن، باعث سرافکندگی کسی شدن؛ ریاضت دادن
  • ruinruinˈruənخراب کردن، نابود کردن، از بین بردن

However, relentless negativity about work condemns us to precisely the sort of work that the Russian politician was trying to free us from 150 years ago.

با این وصف، نگرش منفی مداوم درباره‌ی کار ما را دقیقاً به همان نوع از کار محکوم می‌کند که سیاستمدار روسی از ۱۵۰ سال پیش داشت تلاش می‌کرد ما را از آن نجات دهد.

  • relentlessبی‌پایان، (درباره‌ی چیزهای بد) پایان‌ناپذیر، بی‌وقفه، مداوم
  • negativityˌnɛgəˈtɪvətiنگرش منفی، دید منفی
  • condemnمحکوم کردن، تخطئه کردن، نکوهیدن، مقصر شمردن، سرزنش کردن
  • preciselyدرست، دقیقاً، کاملاً، عیناً
  • freefreefriآزاد کردن، خلاص کردن، نجات دادن، رها کردن

If we accept that work is dull and demeaning -a ransom paid for the hostage of our “free time”- then we are allowing alienation to remain.

اگر بپذیریم که کار خسته کننده و تحقیرآمیز است -یک باج برای (آزاد کردن) گروگان «وقت آزاد»مان- در این صورت داریم به بیگانگی اجازه می‌دهیم که باقی بماند.

  • dulldulldʌlخسته‌کننده، کسل‌کننده، ملال‌آور
  • demeaningتحقیرآمیز، اهانت‌آمیز، موهن، خفت‌بار
  • ransomباج، فدیه،‌ پولی که در ازای آزاد کردن گروگان پرداخته می‌شود
  • hostageگروگان
  • remainremainrɪˈmeɪnماندن، باقی ماندن

Work is becoming too important for it to be of dubious quality.

کار دارد زیادی مهم می‌شود که دارای ویژگی نامعلوم باشد.

  • tootootuبیش از حد، زیادی، زیاده از حد
  • dubiousمشکوک، قابل تردید، نامطمئن، نامعلوم، غیرقابل اطمینان
  • qualityqualityˈkwɑlətiکیفیت، چگونگی؛ خصلت، ویژگی، صفت، خاصیت

Work is a community, the place where we meet friends and form relationships, a provider of our social as well as our work life.

کار یک جامعه است، مکانی که ما دوستان را ملاقات می‌کنیم و ارتباطات را شکل می‌دهیم، یک تأمین‌کننده‌ی زندگیِ هم اجتماعی و هم کاری ما.

  • communitycommunitykəmˈjunətiاجتماع، جامعه
  • formformfɔrmساختن، شکل دادن، تشکیل دادن، ایجاد کردن
  • providerتأمین‌کننده
  • socialsocialˈsoʊʃəlاجتماعی

One in three of us meets most of our friends through work, two-thirds of us have dated someone at work, and, according to a poll by recruitment consultancy Sanders and Sidney, a quarter of us meet our life partners there.

یک نفر از هر سه نفر از ما بسیاری از دوستانمان را از طریق کار ملاقات می‌کند، دو سوم از ما در کار با کسی قرار عاشقانه گذاشته است، و مطابق یک نظرسنجی توسط مؤسسه‌ی مشاوره‌ی جذب نیروی سندرز و سیدنی، یک چهارم ما در آنجا با شریک زندگیمان آشنا می‌شویم.

  • datedatedeɪtقرار گذاشتن، بیرون رفتن با، قرار عاشقانه گذاشتن
  • pollرأی‌گیری، نظرسنجی، نظرخواهی، سنجش افکار
  • recruitmentاستخدام، جذب نیرو
  • consultancyمؤسسه‌ی مشاوره‌ای، مؤسسه‌ای که با استفاده از کارشناسان و با جمع‌آوری اطلاعات در یک زمینه‌ی خاص به شرکت‌ها و مؤسسات دیگر مشاوره می‌دهد
  • quarterربع، یک چهارم
  • meetmeetmitملاقات کردن؛ با کسی آشنا شدن، به کسی معرفی شدن؛ برخورد کردن، روبرو شدن
  • partnerشریک، یار؛ همسر، معشوق

Work is also becoming a more important indicator of identity.

همچنین کار دارد یک شاخص مهم‌تر از هویت می‌شود.

  • indicatorنشانه، علامت، شاخص، نشانگر
  • identityidentityaɪˈdɛntətiهویت

Family, class, region, and religion are now less robust indicators, and work is filling the gap, making it the most important fact about ourselves we mention when we meet people.

خانواده، طبقه(ی اجتماعی)، ناحیه، و دین اکنون شاخص‌هایی با قدرت کمتر هستند، و کار -که دارد (خودش) را مهم‌ترین واقعیتی درباره خودمان می‌کند که وقتی با مردم آشنا می‌شویم ذکر می‌کنیم- دارد جای خالی (یک شاخص خوب) را پر می‌کند.

  • classclassklæsکلاس، طبقه(ی اجتماعی)، رده، رتبه
  • regionمنطقه، ناحیه، دیار؛ قلمرو، حوزه
  • religionreligionrɪˈlɪʤənمذهب، دین،‌ کیش
  • robustمحکم، مستحکم، قرص؛ قوی؛ جدی
  • indicatorنشانه، علامت، شاخص، نشانگر
  • gapشکاف، رخنه؛ جای خالی، کمبود
  • mentionگفتن، یادآور شدن، ذکر کردن

“Work,” as Albert Einstein said, “is the only thing that gives substance to life.”

همانطور که آلبرت انیشتین گفت «کار تنها چیزی است که به زندگی معنا می‌دهد.»

  • substancesubstanceˈsʌbstənsماده؛ مایه، اصل، جوهر، محتوا
  • gives substance toموجه ساختن،‌ تأیید کردن، به چیزی معنا دادن

The shift of work toward the center of our lives demonstrates the futility of much of the current debates about “work/life balance.”

تغییر کار در جهت (تبدیل شدن به) هسته‌ی مرکزی زندگی‌هایمان، بیهودگی بسیاری از بحث‌های کنونی درباره‌ی «تعادل کار-زندگی» را ثابت می‌کند.

  • shiftshiftʃɪftتغییر مکان، انتقال، جابجایی؛ تغییر، دگرگونی
  • centercenterمرکز، محور، کانون، هسته‌ی مرکزی
  • demonstrateثابت کردن، برهان آوردن؛ نشان دادن، توضیح دادن
  • futilityبیهودگی، بی‌فایدگی، عبث بودن، بی‌ثمری
  • currentcurrentˈkɜrəntجاری، کنونی،‌ حاضر، فعلی
  • debateبحث، گفتگو، مجادله، مباحثه
  • balancebalanceˈbælənsتعادل، توازن، تناسب

It is true that some people are working longer hours.

این درست است که بعضی از مردم دارند ساعت‌های طولانی‌تری کار می‌کنند.

Yet the idea that it is being forced upon us without our choice just doesn’t stack up.

هنوز هم این تصور که آن (کار) بدون انتخاب خودمان بر ما تحمیل می‌شود، به حساب نمی‌آید.

  • ideaideaaɪˈdiəتصور، صورت ذهنی، تصویر ذهنی
  • choicechoiceʧɔɪsانتخاب
  • stack upاندازه گرفتن، (در قیاس با چیز دیگر) سنجیدن

Take the people working the greatest number of hours - more than sixty a week.

افرادی که بیشترین تعداد ساعت -بیشتر از شصت ساعت در هفته- کار می‌کنند را در نظر بگیرید..

  • taketaketeɪkبه عنوان مثال در نظر گرفتن

Surveys show that they are the ones who say they like their jobs the most.

مطالعات نشان می‌دهد که آن‌ها همان‌هایی هستند که می‌گویند کارشان را بیشتر (از همه) دوست دارند.

  • surveysurveyˈsɜrˌveɪنظرسنجی، پرسشنامه؛ مطالعه، تحقیق

This may seem surprising, until you reflect that people who like something might do more of it than people who do not.

این ممکن است عجیب به نظر برسد، تا زمانی که شما تأمل کنید که کسانی که چیزی را دوست دارد احتمالا آن را بیشتر از کسانی که (دوست) ندارند انجام می‌دهند.

  • surprisingsurprisingsərˈpraɪzɪŋحیرت‌انگیز، تعجب‌آور، عجیب، شگفت‌انگیز
  • reflectreflectrəˈflɛktاندیشیدن، فکر کردن، تأمل کردن، پیش خود فکر کردن

People who love their jobs own up to having a “work/life problem” because they put in more hours than they are strictly required to.

کسانی که شغلشان را دوست دارند اعتراف می‌کنند یک «مشکل کار-زندگی» دارند زیرا آن‌ها ساعت‌های بیشتری را نسبت به آنچه که جداً مجبورند صرف (کار کردن) می‌کنند.

  • own upاعتراف کردن، قبول کردن، تن دردادن، به گردن گرفتن
  • put inوقت صرف کردن، (وقت) را به انجام کاری گذراندن
  • strictlyدقیقاً، مطلقاً، کاملاً؛ جداً
  • requirerequireˌriˈkwaɪərنیاز داشتن، احتیاج داشتن؛ مجبور کردن به، وادار کردن به

In truth, they are simply made to feel as if they have a problem because of prevalent attitudes.

در واقع آنها صرفاً مجبور شده‌اند که بخاطر نگرش‌های رایج احساس کنند که انگار مشکلی دارند.

  • in truthدر حقیقت، به راستی، در واقع؛ حقیقتاً، واقعاً
  • simplysimplyˈsɪmpliفقط، صرفاً، تنها
  • be made to do sthمجبور به انجام کاری بودن
  • as ifas ifæz ɪfانگار که، چنان که، گویی که، که انگار، که پنداری
  • prevalentغالب، رایج، متداول، فراگیر؛ شایع
  • attitudeattitudeˈætəˌtudنگرش، شیوه‌ی اندیشیدن، طرز برخورد، طرز تلقی

Of course, this leaves open the question of who keeps the home fires burning and of the impact on children especially.

البته، این (توضیحات) این سوال که چه کسی چراغ خانه را روشن نگه دارد و مخصوصاً (این سوال) که تأثیرش روی کودکان (چیست) را باز نگه می‌دارد.

  • keeps the home fire burningچراغ خانه را روشن نگه داشتن؛ (مخصوصاً زمانی که دیگران حضور ندارند) به امور منزل رسیدگی کردن
  • impactimpactˈɪmpæktاثر، تأثیر

It may be that people are choosing to invest less time and energy at home than others think they should, but, if these people get more out of their work than they do out of their home, then perhaps this is a clear and valid choice for people to be making.

ممکن است که مردم دارند انتخاب می‌کنند که زمان و انرژی کمتری را در خانه سرمایه‌گذاری کنند نسبت به چیزی که دیگران فکر می کنند آن‌ها باید (سرمایه‌گذاری کنند)، اما اگر این مردم از کارشان بیشتر از چیزی به دست بیاورند که از خانه‌یشان (به دست می‌آورند)، در این صورت شاید این یک گزینه‌ی واضح و منطقی برای مردم باشد که انتخاب کنند.

  • investinvestسرمایه‌گذاری کردن، (وقت) صرف کردن
  • validمنطقی، موجه، محکمه‌پسند
  • get out of sb/sthاز کسی یا چیزی(منافعی یا پولی) به دست آوردن، در آوردن

Ultimately, our goal must be to begin seeing work as an intrinsic part of our life, rather than an adjunct to it.

نهایتاً هدف ما باید این باشد که شروع کنیم به این که کار را به عنوان یک قسمت لاینفک زندگیمان ببینیم،‌ به جای این که (آن را) یک فرع برای آن (بدانیم).

  • ultimatelyultimatelyˈʌltəmətliبالاخره، سرانجام، در نهایت، نهایتاً، دست آخر
  • goalgoalgoʊlهدف، مقصد، مقصود
  • intrinsicدرونی، باطنی، ذاتی، فطری؛ جدایی‌ناپذیر، لاینفک
  • adjunctضمیمه، افزوده، ملحقه، فرع

Theodore Zeldin, an Oxford don, has the right manifesto for the future of work: its abolition.

تئودور زلدین استاد (دانشگاه) آکسفورد، بیانیه‌ی صحیح برای آینده‌ی کار را دارد: منسوخ شدن آن.

  • donاستاد دانشگاه، عضو هیئت علمی
  • manifestoبیانیه، مانیفیست، اعلامیه
  • abolitionفسخ، براندازی، منسوخ شدن، ور افتادن

But not in the way anti-work campaigners have in mind.

اما نه از طریقی که فعالان ضد کار در ذهن دارند.

  • anti-workضد کار
  • campaignersمبارز، فعالیت‌کننده، فعال

“We should abolish ‘work,’” he says.

او می‌گوید «ما باید «کار» را منسوخ کنیم.»

  • abolishپایان دادن، برچیدن، برانداختن، منسوخ کردن، ملغا کردن

“By that I mean abolishing the distinction between work and leisure, one of the greatest mistakes of the last century, one that enables employers to keep workers in lousy jobs by granting them some leisure time.

«منظور من از آن، برچیدن تمایز بین کار و فراغت است، یکی از بزرگترین اشتباهات قرن اخیر، آن که کارفرمایان را قادر می‌کند که از طریق دادن کمی زمان فراغت به کارکنان، آن‌ها را در کارهای مزخرف نگه دارند.

  • distinctionفرق گذاری، تفاوت گذاری، تفاوت، تمایز
  • leisureleisureوقت آزاد، فراغت
  • centurycenturyˈsɛnʧəriقرن
  • enableenableقادر کردن، توانایی دادن، امکان دادن
  • employeremployerɛmˈplɔɪərکارفرما، صاحب‌کار
  • lousyمزخرف، گند، افتضاح
  • grantgrantgræntدادن، بخشیدن، اعطا کردن، (با تقاضای کسی) موافقت کردن

We should strive to be employed in such a way that we don’t realize what we are doing is work.”

ما باید بکوشیم تا به طریقی به کار گرفته شویم که نفهمیم چیزی که داریم انجام می‌دهیم کار است.»

  • striveتلاش کردن، کوشیدن، اهتمام ورزیدن؛ مبارزه کردن، جنگیدن
  • realizerealizeˈriəˌlaɪzفهمیدن، متوجه شدن، پی بردن

Zeldin throws down the challenge for work in the twenty-first century.

زلدین (دیگران را) به چالش کار در قرن بیست و یکم دعوت می‌کند.

  • throw down the challengeبه چالش دعوت کردن
  • challengechallengeˈʧælənʤچالش، مبارزه‌طلبی

It is indeed time to abandon the notion of work as a down payment on life,

به راستی زمان آن رسیده است که تصور کار به عنوان یک پیش‌پرداخت برای زندگی را کنار بگذاریم،

  • it is (about) time toوقتش است، وقتش رسیده است، موقعش شده است
  • indeedindeedɪnˈdidبه راستی، واقعاً، حقیقتاً،‌ برای تأکید بر جمله به کار می‌رود
  • abandonترک کردن، رها کردن؛ کنار گذاشتن، دست کشیدن
  • notionnotionˈnoʊʃənتصور، فکر، خیال؛ عقیده، نظر
  • down paymentپیش‌پرداخت، بیعانه

but, before we can do so, all the modern myths about work will have to be exposed: the ones that continue to stereotype work as intrinsically sapping, demeaning, and corrosive.

اما قبل از اینکه بتوانیم چنین کاری کنیم، تمام افسانه‌های امروزی درباره‌ی کار باید افشا شوند: همان‌هایی که به ایجاد تصور کلیشه‌ای کار به عنوان (یک چیز) ذاتاً تحلیل‌برنده‌، تحقیرآمیز و فرساینده ادامه می‌دهند.

  • mythmythmɪθاسطوره، افسانه
  • exposeفاش کردن، برملا کردن، علنی کردن؛ نشان دادن، آشکار کردن
  • stereotypeتفکر کلیشه‌ای ایجاد کردن، تصور قالبی درست کردن
  • intrinsicallyذاتاً، اصالتاً، از بنیاد؛ فی حدّ ذاته
  • sapتضعیف کردن، تحلیل بردن، از بین بردن؛ شیره‌ی چیزی را کشیدن، رُسِ چیزی را کشیدن
  • demeanخوار کردن، کوچک کردن، حقیر کردن
  • demeaningتحقیرآمیز، اهانت‌آمیز، موهن، سبک
  • corrosiveفرساینده، (ماده‌ی)‌ خورنده

It is time to give work a break.

وقتش رسیده که به کار یک استراحت بدهیم.

  • it is (about) time toوقتش است، وقتش رسیده است، موقعش شده است
  • breakbreakbreɪkتنفس، استراحت، زنگ تفریح
اگر ما را لایق حمایت می‌دانید، اینجا کلیک کنید

7 دیدگاه

  1. سلام
    خسته نباشید , ممنون

  2. خیلیییی عالی و مفید بود. خسته نباشید

  3. سلام عالی بود..مرسی

  4. سلام خسته نباشید..درس ۳ رو ریدینگ میزارید معنیشو

  5. ترجمه درس ٣ رو كي ميخوايين بزارين؟

  6. سلام لطفا معنی درس ۴ رو زودتر بذارین این درس واقعا نیاز به معنی شدن داره

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *