ترجمه ریدینگ درس چهارم Advanced 1

He Survived His Own Funeral

او از تشییع جنازه‌ی خودش جان سالم به در برد.

This selection is from the book Animal Miracles, a series of true stories in which an animal always provides the miracle.

این انتخاب از کتاب معجزات حیوانات است. یک مجموعه از داستان های واقعی که در آن یک حیوان همیشه معجزه را میسر می سازد.

The stories are not told by professional writers but the very people who lived through the experience.

داستان ها توسط نویسنده های حرفه ای نوشته نشده اند اما (توسط) مردم واقعی که در آن تجربه زندگی کردند (نوشته شده اند).

Miracles are unbelievable.

معجزه ها باورنکردنی اند.

If they weren’t, they wouldn’t be miracles.

اگر (باور نکردنی) نبودند معجزه نبودند.

On January 15, 1990, eighteen-year-old Lotty Stevens and a friend embarked on a fishing trip from Port Vila, Vanuatu, an island in the South Pacific.

در ۱۵ ژانویه ۱۹۹۰ لادی استیونز هجده ساله و یک دوست عازم یک مسافرت ماهی گیری از پورت ویلا- واناتو یک جزیره در اقیانوس آرام جنوبی شدند.

Although both young men were experienced fishermen, they were caught off guard by a sudden storm that capsized their boat.

بااینکه هردو مرد جوان ماهیگیری را تجربه کرده بودند توسط یک طوفان غیرمنتظره که قایقشان را واژگون کرد غافلگیر شدند.

Helplessly, Lotty and his friend were tossed about by waves as they desperately sought to stay above the water.

از روی بیچارگی لادی و دوستش توسط موج ها پرت شدند به طوری که با ناامیدی کوشیدند که بالای آب بمانند.

Fortunately for Lotty, it was his habit always to slip on a life jacket when fishing in the ocean.

خوشبختانه برای لاتی این همیشه عادت او بود که وقتی در اقیانوس ماهیگیری می کند جلیقه نجات بپوشد.

Later, when the sea was calmer and the waves had subsided, he looked around the wreckage of their boat for his friend.

بعدا وقتی دریا آرام تر بود و موج ها فروکش کردند او اطراف لاشه قایقشان به دنبال دوستش گشت.

After calling his name for several minutes, Lotty was forced to conclude that his companion had drowned during the storm.

پس از چندین بار صدا زدن نامش لادی مجبور بود نتیجه بگیرد که همدمش در طی طوفان غرق شده بود.

For three days, Lotty clung to the overturned boat, bobbing lazily up and down as the wreckage drifted aimlessly.

برای سه روز لادی به قایق واژگون چسبید و همچنانکه لاشه بدون مقصد حرکت می کرد با تنبلی بالا و پایین می شد.

Then, with only his life jacket for support, he decided to swim in the direction in which he felt Port Vila lay.

سپس تنها با جلیقه نجاتش برای حمایت او تصمیم گرفت که در مسیری که احساس کرد پورت ویلا قرار داشت شنا کند.

For two days, the teenager alternated swimming as hard as he could, then floating and resting, praying all the while for a miracle.

برای دو روز نوجوان بطور متناوب به شدتی که می توانست شنا کرد سپس غوطه ور می شد و استراحت می کرد و تمام زمان برای یک معجزه دعا می کرد.

If only some fishing boats would come upon him and rescue him.

ای کاش چند قایق ماهیگیری نزدیک او می آمد و او را نجات می داد.

He tried hard to fight against despair.

او سخت تلاش کرد که علیه ناامیدی مبارزه کند.

He knew that even a large ship could pass relatively close by and not be able to see his head bobbing in the vast ocean.

او می دانست که حتی یک کشتی بزرگ می توانست نسبتا از نزدیک رد شود و قادر نباشد سر او را که در اقیانوس پهناور حرکت می کرد ببیند.

Toward the end of the fifth day after the raging storm had sent him into the sea, Lotty Stevens got his miracle.

نزدیک به آخر روز پنجم بعد از اینکه طوفان شدید او را به دریا فرستاده بود لادی استیونز معجزه اش را گرفت.

He had been floating with his eyes closed when he felt something big lift him from the water.

او با چشمان بسته غوطه ور بود وقتی احساس کرد چیز بزرگی او را از آب برداشت.

There beneath him was a giant stingray, at least eleven feet long-including its six-foot poisonous tail.

آنجا زیر او یک ماهی پهن برقی غول پیکر بود. با دم سمی شش فوتی‌اش، حداقل یازده فوت طول داشت.

And the massive sea beast was taking him for a ride.

و حیوان دریایی عظیم داشت او را برای سواری دادن می برد.

At first Lotty was frightened.

در ابتدا لادی ترسیده بود.

Stingrays were not known for performing benevolent acts.

ماهی های پهن برقی برای انجام کارهای خیرخواهانه معروف نبودند.

But soon, he later told journalists, he began to think of the giant sea creature as his friend.

او بعدا به روزنامه نگارها گفت که ولی بزودی او شروع کرد به فکر کردن درباره مخلوق غول پیکر دریا به عنوان یک دوست.

He would pat it as if it were a dog.

او نوازشش می کرد انگار که آن یک سگ است.

A big, slimy dog with a hard and strong body.

یک سگ بزرگ لزج با یک بدن سخت و قوی.

One afternoon, after several days as a grateful hitchhiker, Lotty suddenly found himself dumped in the water as the stingray dove and disappeared.

یک بعدازظهر بعد از چند روز به عنوان یک مسافر سپاسگزار لادی ناگهان خودش را بیرون افتاده در آب یافت وقتی که ماهی پهن برقی شیرجه زد و ناپدید شد.

Lotty shook his head to clear the sea from his eyes - then wished that he hadn’t.

لادی سرش را تکان داد تا دریا را از (مقابل) چشمانش پاک کند سپس آرزو کرد که (این کار را) نکرده بود.

An enormous shark was heading straight for him.

یک کوسه بزرگ داشت به سمت او مستقیم می رفت.

Dear Lord, he silently screamed, why had his friend left him now?

ارباب عزیز او بی صدا جیغ زد. چرا دوستش او را الان ترک کرده بود؟

Was the stingray afraid of the killer beast coming toward him?

آیا ماهی پهن برقی از حیوان قاتلی که به سمتش می آمد ترسیده بود؟

Then the teenager saw a second shark - and a third.

سپس نوجوان کوسه دوم و سوم را دید.

Suddenly Lottyʼs angel of the sea reappeared, swimming in a fast circle around him.

ناگهان فرشته لادی از دریا دوباره ظاهر شد و در یک دایره اطرافش سریع شنا می کرد.

Amazingly, the three sharks turned fin and swam away.

بطور شگفت انگیز سه کوسه باله شان را برگرداندند و شنا کردند (و رفتند).

Apparently they feared the stingray’s long, poisonous tail more than they felt the desire to feed on a human.

ظاهرا آنها از درازی دم سمی ماهی پهن برقی بیشتر از اینکه احساس میل به خوردن یک انسان کردند ترسیدند.

Lotty gave his thanks to God and the stingray that had once again saved his life.

لادی از خدا و ماهی پهن برقی که یک بار دیگر زندگی او را نجات داد سپاسگزاری کرد.

The great sea creature came alongside Lotty and nudged him, so he climbed back on board its strong back.

مخلوق بزرگ دریا پهلوی لادی آمد و به او سقلمه زد پس او روی پشت سخت او بالا رفت.

Until the joyous morning when he at last sighted land, the teenager survived for eight more days by catching fish from atop his seaborne savior.

تا زمان صبح شادمان وقتی او سرانجام خشکی را دید نوجوان برای هشت روز دیگر با ماهی گرفتن از بالای ناجی دریایی اش جان سالم بدر برد.

The stingray also spotted the beach, for it headed for the shallow water and slid Lotty off near the shoreline.

ماهی پهن برقی همچنین ساحل را دید برای آن آب کم عمق را پیش گرفت و لادی را کنار خط ساحل سراند.

Lotty remembered staggering like a drunken man, then collapsing on the sandy beach.

لادی تلو تلو خوردن مانند یک مرد مست و سپس غش کردن روی ساحل شنی را به یاد آورد.

The next morning he was awakened by a fisherman.

صبح بعد او توسط یک ماهیگیر بیدار شده بود.

It took the teenager several moments to realize that he was not dreaming and that he was actually once again on solid land.

چند لحظه برای نوجوان وقت گرفت که بفهمد خواب نمی دید و اینکه او درواقع یک بار دیگر روی زمین سفت بود.

As he slowly came to appreciate the fact that he was no longer in danger of drowning or of being eaten by sharks, he also realized with a sudden pang of regret that he hadn’t had a chance to thank his remarkable friend from the ocean for saving his life.

همانطور که او آهسته این واقعیت را که دیگر در خطر غرق شدن یا خورده شدن توسط کوسه ها نبود را فهمید او همچنین با یک درد ناگهانی حسرت دریافت که او یک شانس نداشته تا از دوست عالی اش از اقیانوس برای نجات زندگی اش تشکر کند.

The fisherman helped Lotty to a doctor, and later, a hospital on the main island pronounced the teenager in good shape except for some dehydration and a few sores from saltwater and chafing against his life jacket.

ماهیگیر لادی را (برای رفتن) به یک دکتر کمک کرد و بعد یک بیمارستان در جزیره اصلی نوجوان را در حالت خوب بیان کرد مگر برای مقداری کم شدن آب بدن و کمی جراحت از آب شور و ساییدگی در مقابل جلیقه نجاتش.

When he telephoned his family, their grief turned to joy beyond understanding, for they had already held a funeral service for him.

وقتی او به خانواده اش زنگ زد سوگواری آنها پس از فهمیدن به خوشحالی تبدیل شد برای اینکه آنها پیش از این مراسم تشییع جنازه برای او برگزار کرده بودند.

It had been twenty one days since Lotty and his friend had disappeared in the ocean storm.

بیست و یک روز بود از زمانی که لادی و دوستش در طوفان اقیانوس ناپدید شده بودند.

Lotty does not argue with those who would seek to disbelieve the facts of his remarkable rescue.

لادی با آنها که می کوشیدند که واقعیت های نجات جالب توجهش را دروغ بپندارند (و باور نکنند) بحث نمی کند.

He is living proof that somehow he survived twenty-one boatless days adrift in the ocean.

او یک دلیل زنده است برای اینکه به طریقی او بیست و یک روز بدون قایق سرگردان روی آب در اقیانوس جان سالم بدر برد.

In the opinion of Lotty Stevens and his family, that most certainly qualifies as a miracle.

از نظر لادی استیونز و خانواده اش بیشترین قطعیت به عنوان یک معجزه توصیف می شود.

اگر ما را لایق حمایت می‌دانید، اینجا کلیک کنید

یک دیدگاه

  1. سلام خسته نباشید
    ممنون بابت زحمتی که میکشید ولی کاش بجای اینکه متنها رو بصورت صوتی بذارید، لغتها رو میذاشتید خیلی بیشتر بدردمون میخوره ،فایل صوتی ریدینگها همراه کتاب هست

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *